تبليغاتX
EsSe + BlaCk






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


EsSe + BlaCk

آدم بعضی وقتا می رسه به جایی... که دیگه نه گذر زمان براش مهمه نه اتفاق های اطرافش. می رسه به جایی که در اوج بدبختی هیچ حسی به اتفاقات اطرافش نداره. براش مهم نیست موهاش داره می ریزه و زیر چشماش کبود شده. با همون لباسی که تو خونه تنش بوده می ره بیرون. از کنار ماشین پلیس رد می شه و با کلید رو بدنش خش می ندازه بلکه یه اتفاق هیجان انگیز بیوفته اما هیچ.

بعضی وقتا می رسی به یه جایی که فقط نیاز داری تنها باشی. حداقل ها رو هم از خودت دریغ کنی. می رسی یه جایی که واقعا حس می کنی بهتره بری پیش مشاور چون هرچی بیشتر سعی می کنی گند کاری هات رو جمع کنی بیشتر گه می خوره تو زندگیت. بعضی وقتا می رسی یه جایی که نه دیدن شیرین کاری حیوونا باعث لبخند زدنت میشه و نه جسد له شده ی یه آدم حالت رو به هم می زنه. کلا صداها رو درست نمی شنوی و همش تو خماری خاطراتت می لولی.

نوار قلب ازت بگیرن نرمالی و خودت می دونی دیگه چیزی وسط اون دنده های لعنتی نمی تپه. اینقدر قلبت سرش رو به دیوار قفس تنگش کوبید که تموم کرد. چشمات واکنشی به شدت نور نشون نمی ده و معدت فرق آشغال و استیک رو درک نمی کنه. اینقدر راحت گریه می کنی... اینقــــــ ــــــ ـدر راحتــــــــــ... یعنی اصلا قابل توصیف نیست. هر لحظه که اراده کنی می تونی بزنی زیر گریه. شاید بهترین تایم باشه واسه تست بازیگری دادن چون سخت ترین کار گریه کردنه... از تــــــــــ ــــــــــ ـه دل... بی دلیل!

هه... بی دلیل؟! مگه می شه بی دلیل؟؟ همش دلیل داره... همه چی دلیل داره... ولی هیچ دلیلی وجود نداره که آدم تو هیجده سالگی برسه اینجا!! هیچ دلیلی وجود نداره... هیچی!

DeViL

+tyPd In Fri 22 Jul 2011aT3:29 PM bY DEVIL.ANGEL |